سیاه کوچکم بخوان...داستان

سیاه کوچکم بخوان

کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای ناهموار و ناموزونش ، خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست .

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید .

کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم . کلاغ از کائنات گله داشت .

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی تنها سهم اوست . کلاغ غمگین بود و با خودش گفت : کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود. پس بال هایش را بست و دیگر آواز نخواند .

خدا گفت : عزیز من ! صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست . اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند .

 سیاه کوچکم ! بخوان فرشته ها منتظرند .

ولی کلاغ هیچ نگفت .

خدا گفت : تو سیاهی ! سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند و زیبایی ات را بنویس . اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت . خودت را از آسمانم دریغ نکن .

و کلاغ باز خاموش بود .

خدا گفت : بخوان ، برای من بخوان . این منم که دوستت دارم . سیاهی ات را و خواندنت را .

و کلاغ خواند . این بار عاشقانه ترین آوازش را .

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد .

 

 

از کتاب بال هایت را کجا گذاشته ای ؟

نوشته : عرفان نظر آهاری

 

 

/ 0 نظر / 43 بازدید