آرشیو وبلاگ
      جدیدترین مطالب داغ و خواندنی (گلچین وب... دانلود رایگان کتاب ها... راهنمای حل جدول ... و بهترین مطالب روز وب)

+ خواب جمعه‌ی بارانی ، جُوان آیکِن/ ترجمه امیرمهدی حقیقت

یادداشت

نویسنده این داستان جوان آیکن است. متولد 1924. از 5 سالگی شعر و داستان نوشته و تا الان که مرز هشتاد را هم پشت سر گذاشته همچنان می نویسد. دلیل این همه نوشتن را خودش در گفتگویی خواندنی چنین دانسته: همه‌ی ما آدم ها به داستان «نیاز» داریم. جایزه هم کم نگرفته؛ از جایزه ادگار آلن پو تا جایزه لوییس کارول. برخی از داستان‌های کوتاه و رمان‌هاش در لیست مطالعه اجباری بسیاری از مدارس انگلیسی و امریکایی قرار دارد. داستان‌هاش اغلب پررمزو رازند و درباره دنیاهایی دیگر، تا خواننده مجالی پیدا کند از وضعیت فعلی اش جدا شود و به آنجاها سرک بکشد، بلکه چیزهایی بیابد که در اینجا نیست یا نمی‌یابد.

نام اصلی این داستان که ترجمه کرده ام green arches  (طاق‌نماهای سبز) است.

---

 

 

 

خواب جمعه‌ی بارانی

جُوان آیکِن/ ترجمه امیرمهدی حقیقت

 

برای افسون شدن سه چیز لازم بود؛ مثل پختن کیک که آدم تخم‌‌مرغ و آرد و شکر لازم دارد. یکی اینکه باید باران می‌آمد، دوم اینکه روزش باید جمعه بود، شب قبلش هم من باید آن «خواب» را می‌دیدم.

برای همین، پنج‌شنبه‌ها هر کاری از دستم برمی‌آمد می‌کردم تا خواب را ببینم. مثلا توی کتاب‌قصه‌های عکس‌دار، به عکس جنگل‌ها و درخت‌ها نگاه می‌کردم، یا مثلا می‌نشستم به مغزم فشار می‌آوردم خواب‌های قبلی‌ام یادم بیاید. بعضی وقت‌ها این کارها فایده داشت، بعضی وقت‌ها هم نداشت.

خواب هر وقت خودش می‌خواست به سراغم می‌آمد. این‌جور هم نبود که هر وقت بیدار بشوم، یادم مانده باشد. اما اگر شب قبلش واقعا خواب را دیده بودم، می‌فهمیدم، چون بعدش خیلی آرام بودم، و آن روز، همه چیز بر وفق مرادم پیش می‌رفت.

من هنوز که هنوز است، گاهی خواب را می‌بینم، و از این بابت خیلی خوشحال‌ام.

آهان، شرط چهارمی هم بود که یادم رفت بگویم، و در واقع از همه مهم‌تر است. برادرم برَن هم بایست آوازش را می‌خواند. آوازش این بود:

وقتی از هم جدا می‌شیم

تنهای تنها می شیم

می پرسیم از خودمون

واسه چی جدا می شیم

 

با خودم فکر می کنم

به غم دوری تو

می شه بازم یه روزی

ببینیم همدیگه رو

 

من می گم که عشق و درد

هیچ کدوم مرگ ندارن

من می گم که این دوتا

همیشه موندگارن

 

ما رو مثل موج آب

می برن به ساحلا

ساحلای دور ِ دور

پیش ماهی خوشگلا

 

با خودم فکر می کنم

به غم دوری تو

می شه بازم یه روزی

ببینیم همدیگه رو

 

برادرم برن خودش شعر را گفت و برایش آهنگ ساخت. آهنگش خیلی ساده است. در واقع، هفت تا نت بیشتر ندارد. دفعة اول که بشنوید، خیال می‌کنید راحت یادتان می‌ماند. این هفت تا نت یک بار پشت سر هم می‌آیند و می روند، بعد دوباره از اول تکرار می‌شوند. برادرم به‌اش می‌گفت آهنگ فوگ. آوازش را می‌خواند و نرم نرمک گیتارش را هم می‌زد، جوری که آدم با شنیدنش پلی را می‌دید پوشیده از پیچک. هم می‌شد پل را ببینی، هم پیچک را. اما بعدش چیزی یادت نمی‌آمد. هیچ‌وقت.

برادرم برن، هم کلارینت می‌زند هم پیانو هم گیتار هم سازدهنی. یا بهتر است بگویم «می‌زد»، قبل از این که خانم باسبیِ پیر، همسایة بغلی‌مان، آن هم قشقرق به پا کند.

تا چند لحظة دیگر، ماجرای او را هم تعریف می‌کنم.

اما اول این را بگویم که وقت آواز برادرم چه اتفاقی می‌افتاد.

همه چیز از وقتی شروع شد که من حدودا شش سالم بود. زیر میز آشپزخانه نشسته بودم و داشتم با یک دانه بلوط و یک تکه نخ بازی می‌کردم، که برن یکهو زد زیر آواز و این شعر را خواند. من هم یکهو دیدم دیگر زیر میز نیستم؛ وسط خیابان ایستاده‌ام.

خیابان کارسل، جایی که ما توش زندگی می‌کنیم، سربالایی است، و همیشه‌ی خدا، باد توی کوچه پس‌کوچه‌هاش زوزه می‌کشد و کوران می‌‌کند. خانه‌های محل، شکل برش‌های کیک هستند؛ یعنی جلوشان از پشتشان پهن‌تر است. بین هر دو تا خانه، یک در چوبی است و پشت هر در چوبی هم دالانی است تنگ و تاریک. این درها همیشه بسته‌اند. مردم زیاد با دالان‌های خانه‌شان کاری ندارند. بعضی از درها را تا حالا ندیده‌‌ام باز باشند. من قبلا پیش خودم خیالبافی می‌کردم که این دالان‌ها سر از کجا درمی‌آورند- کوه، صحرا، قصرهای باشکوه و از این جور چیزها.

بله، می‌گفتم که داشتم به آهنگ برن گوش می‌کردم که یکهو دیدم توی خیابان، پشت در خانة خانم باسبی ایستاده‌ام. به سرعت به طرف درِ دالانِ خانه‌اش رفتم ـ می‌توانستم راه بروم.

چفت در را باز کردم. در باز شد و من رفتم تو. دالان باریکی بود که سرتاسر دیوارهاش را خزه گرفته بود و یکراست به یک جنگل بزرگ و پر دار و درخت می‌رسید. و عجب جنگلی! درخت‌ها به بلندی دکل‌های برق بودند؛ شاخه‌هاشان خم شده بودند و مثل طاق‌نماهای سنگی سقف کلیسا به هم می‌رسیدند؛ نوک شاخه‌ها جوری توی هم رفته بود که نمی‌شد فهمید کجا شاخة این درخت تمام شده و کجا شاخة آن یکی شروع شده.

آهنگ برادرم برن مرا جلو برد و برد، تا وسط‌های جنگل. راحت و نرم و تند پیش می‌رفتم، مثل دارکوب‌‌ها که تند و تند به درخت نوک می‌زنند. می‌دانستم که دارم به قلب جنگل می‌روم. از دور فضای باز و روشنی می‌دیدم و مطمئن بودم آن‌جا با یک چیز خیلی عالی روبه‌رو می‌شوم.

اما به آن‌جا نرسیدم؛ چون آهنگ برن تمام شد و من ـ در یک چشم به هم زدن ـ دوباره برگشته بودم زیر میز آشپزخانه، پیش بلوطم.

به برادرم گفتم «دوباره بخونش برن!» او هم دوباره خواند اما من از سر جام تکان نخوردم، و خیلی زود فهمیدم که این اتفاق، بیشتر از روزی یک بار نمی‌‌افتد؛ و کم‌کم این‌‌ها را هم فهمیدم که حتما باید روز جمعه باشد و باران بیاید و شب قبلش هم خواب را دیده باشم.

 

اما خانم باسبی ِ همسایه که انگار روزبه‌روز از ما بیشتر بدش می‌آمد، بنا کرد به غرغر دربارة آهنگ برن. می‌گفت تحمل این همه سر و صدا را ندارد. این حرف‌ها مال بعد از وقتی بود که پدر رفته بود توی کار نصب دزدگیر برای خانه‌های مردم. اولین دزدگیر را ـ برای امتحان ـ توی خانة خودمان نصب کرد. آن روز، برن که از مدرسه رسید، نمی‌دانست روی صفحه‌کلید کوچک دزدگیر چه شماره‌ای را بزند. برای همین به محض این که پا گذاشت توی خانه، صدای دزدگیر بلند شد. و چه صدای بلندی دارد این دزدگیر! آدم می‌‌ترسد هر آن، دندان‌هاش از جا کنده شود، یا سقف خانه سوراخ شود. در مدتی که برن داشت دور تا دور خانه دنبال تکه‌‌کاغذی که شمارة رمز دزدگیر روش بود می‌دوید، تمام زنبورهای خانم باسبی، از کندوی باغچة پشت خانه‌اش، فرار کردند. زنبورها به شکل یک مارپیچ بزرگ یا یک گردباد شدید بیرون آمدند و برای همیشه از آن‌جا رفتند.

حالا می‌توانید بفهمید خانم باسبی چرا این‌قدر با ما بد بود؛ با این که ما اصلا تقصیر نداشتیم، و تازه پدر از او عذرخواهی هم کرد. حتی پیشنهاد داد برایش زنبورهای جدید بخرد. اما خانم باسبی گفت لازم نکرده؛ گفت خودش زنبورفروش ِ آشنا دارد. زنبورفروش، شبانه با یک کامیون سیاه برایش زنبور آورد. خانم باسبی خیلی بداخلاق است. بعضی‌ها می‌گویند خانم باسبی جادوگر است.

من همیشه چشم‌انتظار جمعه‌ها بودم تا برن به خانه بیاید. چون آن موقع بود که او آوازش را می‌خواند و من هم به سمت جنگل پرواز می‌کردم. البته بعضی وقت‌ها؛ نه همیشه. بعضی وقت‌ها لازم بود هم آواز بخواند هم آهنگ بزند، بعضی وقت‌ها فقط خود آواز برایم کافی بود.

من آرزو داشتم بتوانم به وسط جنگل برسم، اما هر بار، آوازش درست چند لحظه مانده به رسیدنم تمام می‌شد.

همیشه به برن می‌گفتم:«کاش شعرت یک‌کم طولانی‌تر بود. کاش عوض هفت تا نت، نه تا نت داشت!» ولی او می‌گفت شعر و آهنگ خودش می‌آید، مثل دَرآمدن یک شاخه گل، که هر جوری دربیاید، باید همان‌جور قبولش کنی و باهاش کنار بیایی.

با همة این‌ها، من آن یکی دو سال، آن‌قدر به جنگل رفتم که کم‌کم جنگل را مال خودم می‌دانستم، و مطمئن بودم بالاخره یک روز، هر طور شده، به قلب جنگل می‌رسم.

گذشت. مدرسه‌ها باز شد و من شاگرد مدرسه‌ای شدم. پدرم هر روز مرا با ماشین باری ِ خودش می‌رساند.

خانم باسبی بدجنس‌تر شده بود. می‌گفت زنبورهای جدیدش به پای زنبورهای قبلی نمی‌رسند. بعد هم گفت از این به بعد، برن حق ندارد در خانه آهنگ بزند، چون اعصابش را ندارد. برن هم مجبور شد برود خانة دوستش اوستین مورگان، که با خانواده‌اش بیرون شهر زندگی می‌‌کردند. آن‌جا دیگر همسایه‌ای نبود که مدام غرغر کند، و برن راحت بود.

برن به پدر می‌گفت: «واسه «هاو» سخت‌تره، چون دلش برا آوازم خیلی تنگ می‌شه.»

تنگ می‌شه!؟ من حالِ کسی را داشتم که هوایی را که برای نفس کشیدن می‌خواهد، ازش گرفته باشند. تا قبل از رفتن برن به خانة مورگان، برن آخر هفته‌ها می‌زد و می‌خواند و خانم باسبی حرصش درمی‌آمد و گرومپ گرومپ به دیوار خانه مشت می‌کوبید.

پدر می‌گفت: «به هر حال آدم مجبوره با همسایه‌ها کنار بیاد. اونا هم حق و حقوقی دارن.»

به این ترتیب، تنها کار برن این بود که وقتی می‌آمد، روی دوچرخه‌اش، توی خیابان، سازدهنی می‌زد. بعد هم که نزدیک خانه می‌رسید، آهنگِ وقتی از هم دور می‌شیم را بلندبلند می‌زد تا من از پشت شیشه بشنوم.

و گاهی وقت‌ها همین بس بود که مرا با خودش ببرد به جنگل. مثل برگی در طوفان، در هوا چرخ می‌خوردم و از در خانة خانم باسبی می‌گذشتم و به جنگل می‌رفتم.

توی این جنگلی که می‌گویم، پرنده‌ها آواز می‌خوانند، زنبورها وزوز می‌کنند، گل هم تا دلتان بخواهد همه جا درآمده، مثلا پامچال، که پای درخت‌ها درمی‌آید و زنبورها بالاشان پرواز می‌کنند. وزوز زنبورها مثل بادی است که لای سیم‌های برق بپیچد. آن وقت‌ها، گاهی از خودم می‌پرسیدم نکند این زنبورها همان‌هایی باشند که دزدگیر ما از باغ خانم باسبی فراری‌شان داد.

ما هیچ وقت از دزدگیر استفاده نمی‌کنیم. اما پدر می‌گوید از این چشمی‌های قرمز و سبز کوچولو که خیلی دوستانه در گوشة اتاق‌ها چشمک می‌زنند خوشش می‌آید.

ولی باور کنید همین دوچرخه‌سواری برن و سازدهنی زدنش توی خیابان هم خانم باسبی را عصبانی می‌کرد.

پدر می‌گفت: «توی رگ‌های خانم باسبی، عوض خون، اسیده انگار.»

مادر می‌گفت: «طفلکی. دلم براش می‌سوزه.»

 

یک روز برن، مثل همیشه، سوار دوچرخه‌اش شروع کرد به سازدهنی زدن، که خانم باسبی، پنجرة طبقة بالای خانه‌‌اش را باز کرد و یک پارچ آب ریخت روی برن. (من تازه از وسط آشپزخانه رسیده بودم جلوی در چوبی خانة خانم باسبی ولی هنوز در را باز نکرده بودم.) شاید خانم باسبی می‌خواست فقط کمی خیسش کند، اما قضیه جدی‌تر شد. آب سردی که روی سر و صورت برن ریخت، باعث شد برن از مسیرش منحرف شود و با دوچرخه، یکراست برود توی شکم کامیون بزرگی که از سرازیری پایین می‌آمد. کامیون ترمز کرد و سُر خورد و کوبید توی در خانة خانم باسبی، و تمام بارش که 19 تن خلال سیب‌زمینی منجمد بود، کف پیاده‌رو پخش شد.

برن و دوچرخه‌اش یک جایی زیر آن بار سنگین یخ‌زده مانده بود.

بعد از مدتی برن را بیرون کشیدند، به بیمارستان بردند و در بخش مراقبت‌های ویژه بستری کردند. برن به هوش نمی‌آمد، دکترها هم هیچ‌کاری از دستشان ساخته نبود. آواز محبوب من توی وجود برن حبس شده بود، و هیچ راهی نداشت که بیرون بیاید.

دکتر اصلی بیمارستان، بعد از سه هفته گفت «متأسفانه دیگه امیدی نداریم.»

فقط یک بار گذاشتند برن را ببینم. روی تخت خوابیده بود، یک سری شلنگ و لوله هم به‌اش وصل بود؛ سرم و سوند و این جور چیزها؛ بیشتر شبیه دزدگیر شده بود تا آدم. انگی، خواهر اوستین مورگان، مرا با ویلچرم برد، اما تا چشمش به برن افتاد بغضش ترکید و زد زیر گریه - انگی و برن دوست صمیمی بودند. مجبور شدیم زود برگردیم. از خودم می‌پرسیدم یعنی ممکن است آهنگ محبوب من توی سر برن همین طور بچرخد و بچرخد، و نت‌‌هاش مثل قطره‌های باران، پشت سر هم بیایند و بروند؟ از اتاقش که بیرون آمدیم، در دلم پیغامی برای برن فرستادم: «برن! به آوازت فکر کن. آوازت یادت نره. شاید کمکت کنه.» اما هیچ جوابی از برن نیامد.

راننده کامیون زیاد صدمه ندیده بود. اما مدیرهای کارخانة سیب‌زمینی، به شدت از دست خانم باسبی عصبانی بودند. خانم باسبی هم درست همان‌قدر از دست آن‌ها عصبانی بود. چون سیب‌زمینی‌ها کندوهای زنبورهای تازه‌اش را پرت کرده بود زمین و کار همة زنبورها را ساخته بود. (مثل این‌که خانم باسبی کندوها را درست پشت در چوبی دالا‌نش نگه می‌داشته.) به این ترتیب، هم رؤسای کامیون می‌خواستند به دادگاه شکایت کنند، هم خانم باسبی.

خانم مورگان به مادرم می‌گفت: «صدمة‌ی واقعی رو شماها خورده‌ین. با اون پسرتون که طفلکی بین مرگ و زندگی دست و پا می‌زنه، و این پسر کوچولوی معلول‌تون، شماهایید که باید به دادگاه شکایت کنید.»

مادر می‌گفت: «دادگاه بریم که چی؟ چه دردی از ما دوا می‌شه؟ مگه دادگاه می‌تونه پسرهامون رو خوب کنه؟»

من احساس می‌کردم اگر کسی آهنگ برن را برایش بزند، اگر برن بتواند آن را بشوند، ممکن است گره از کارش باز شود و به دنیا برگردد. و پیش خودم می‌گفتم کاشکی آهنگش یادم می‌آمد، اما آهنگ هم مثل خواب‌ام ، هر بار، قبل از این‌که یادت بیاید، از دستت درمی‌رود.

تا این‌که یک روز، خانم مورگان غافلگیرم کرد.

گفت: «شوهرم فکری به سرش زده.»

آقای مورگان معلم موسیقی برن بود.

خانم مورگان به مادرم گفت: «اون نشسته آهنگ پسرت رو نوشته. قراره جمعة بعد، توی رادیو اجراش کنن. شوهرم می‌خواد از دکتر اجازه بگیره یه رادیو ترازیستوری ببره تو بخش و روشنش کنه، بلکی برن بتونه اون رو بشنوه.»

مادرم با شک و تردید، سرش را به علامت نه تکان داد: «اون هیچی نمی‌شنوه.»

من کنج آشپزخانه روی ویلچرم نشسته بودم و به دو تا چیز فکر می‌‌کردم. یک: وقتی آهنگ‌مان از رادیو پخش می‌شود، باید بتوانم دوباره جنگل‌ را ببینم. البته فقط اگر شب قبلش خواب را ببینم. وای خدایا! خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم دوباره خواب ببینم!

و فکر دیگرم: کاشکی بتوانم به قلب جنگل برسم. اگر برسم، شاید آن‌جا چیزی پیدا کنم. شاید بتوانم از آن‌جا با خودم چیزی برگردانم که به برن کمک کند، آزادش کند، او را به خانه برگرداند.

از پدر و مادرم خواهش کردم، اصرارشان کردم، التما‌س‌شان کردم اجازه بدهند وقتی آقای مورگان با رادیو به بیمارستان می‌رود، من هم دنبالش بروم. اما قبول نکردند.

پدر گفت: «می‌تونی تو خونه گوش کنی. تو آشپزخونه. انگی مورگان هم می‌آد پیش‌ات.»

جمعة آن هفته باران آمد. چه بارانی! برای زنبورها آب و هوای بدی است. آن‌ها از کندوهای گرم و نرم‌شان بیرون نمی‌آیند.

من شب قبلش خواب را هم دیده بودم. برای همین امید داشتم. مثل هر دفعه یادم نمی‌آمد چه خوابی دیده‌ام، اما آرامش بعدش را کاملا حس می‌کردم.

انگی ساعت سه رادیو را روشن کرد.

صدایی گفت: «این‌جا رادیو کاملو. نوای دشت‌ها و دره‌ها. در ابتدا ترانة زیبایی بشنوید که شعر و آهنگش کار یک پسر نوجوان است و رابین پرایس، خوانندة مشهور و محبوب، آن را اجرا کرده.» می‌دانستم رابین پرایس یکی از دوستان آقای مورگان است. او آواز برن را خیلی خوب و با آرامش خواند. هنوز سه تا از نت‌ها از رادیو بیرون نیامده بود که من را با خودش برد. از در خانة خانم باسبی گذشتم، از دالان رد شدم و به جنگلم رسیدم. و این بار، یکراست به قلبش رفتم.

آن‌‌جا چی‌دیدم؟

برادرم برن را دیدم زیر طاق‌نماهای سبز. جایی بود آرام و پر نور.

برن به من گفت: «جای ما این‌جاست، هاو. بهترین جای دنیا. حالا دیگه می‌دونم چرا همیشه دلت می‌خواست بیای این‌جا. ولی هنوز نوبتت نرسیده. یک روز می‌رسه. بی‌تابی نکن.»

بعدش، در کمال‌ تعجب، خانم باسبی را دیدم. اما خیلی کوچک شده بود. مثل بچه‌ها. مات و مبهوت، دور و برش را نگاه می‌کرد؛ انگار از تعجب خشکش زده باشد هی به طاق‌نماهای سبز بالا سرش زل می‌زد، بعد به زنبورهایی که لابه‌لای گل‌های پامچال چرخ می‌خوردند، و زیر لب با خودش می‌گفت: «نمی‌دونستم. نمی‌دونستم این‌جا این‌جوریه. اون هم درست دیوارِ به دیوار خونه‌ام.»

بعد آهنگ برن تمام شد، و من با قلب شکسته، از جنگل کشانده شدم بیرون و برگشتم به زندگی خودم، خانة خودم. انگی توی دریای اشک غرق شده بود، سر گذاشته بود روی میز، و تلفن آشپزخانه داشت زنگ می‌زد.

با ویلچر رفتم جلو و گوشی را برداشتم.

صدای پدرم گفت: «متأسفانه خبر بدی برات دارم. برن آهنگش رو شنید. چشم‌‌هاش رو وا کرد و به همة ما لبخند زد. بعد چشم‌‌هاش رو بست و از دنیا رفت.»

که این طور.

خیلی غصه‌ام گرفت، اما نه با تمام وجودم. چون توی دلم می‌دانستم برن کجا رفته؛ و چون مطمئن بودم، دلیلی برای غصه خوردن نداشتم.

چه خوب است که می‌دانم برن کجاست. یک روز بالاخره می‌روم پیشش. تازه بعضی‌وقت‌ها که آهنگش از رادیو پخش می‌شود، باز فرصت‌ دارم یک لحظه او را ببینم. البته اگر شب قبلش خواب را دیده باشم، و جمعه‌ هم بارانی باشد.

یک چیز خیلی عجیب دیگر.

بعد از تلفن پدر، انگی و من مدتی به بیرون پنجره خیره شدیم. آسمان سیاه شده بود، انگار که طوفان خاک به شهر نزدیک می‌شد.

اما طوفانی در کار نبود. زنبورها بودند؛ زنبورهای قبلیِ خانم باسبی که داشتند به کندو‌هاشان بر‌می‌گشتند. اما برای خانم باسبی دیگر دیر شده بود. چون بعدش فهمیدیم او درست همان حول و حوشی که آهنگ برن از رادیو پخش می‌شد، بر اثر سکتة قلبی از دنیا رفته بود. گویا هیچ قوم و خیش نزدیکی هم نداشت و توی دنیا، تنهای تنها بود. زن بینوا. برای همین مراقبت از زنبورهاش را پدر بر عهده گرفت. حالا زنبورها در حیاط پشتی خانة ما زندگی می‌کنند. چه موجودات نازِ پشمالویی! وز وز که می‌کنند آدم یاد صدای تار می‌افتد. من به آن‌ها رسیدگی می‌کنم- کاری است که توی ویلچرم خوب از عهده‌اش برمی‌آیم. برایشان تمام اتفاقاتی را که افتاده تعریف می‌کنم. بعضی وقت‌ها یک‌خرده از خواب‌ام را هم برایشان می‌گویم، البته اگر چیزی یادم بیاید.

می‌شود گفت بیشترش درباره‌ی برگشتن به خانه است.

نویسنده : میکاییل ; ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٤
comment نظرات () لینک

مطالب اخیر اطلاعیه THE HISTORY of KURDISH MUSIC تاریخ موسیقی کردستان _ کتابی به زبان کردی پیچ‌خوردگی پا منابع کارشناسی ارشد رشته های علوم اجتماعی منابع کارشناسی ارشد رشته های علوم اجتماعی نیکی و بدی - پائولو کوئیلو آیا خدا با بندگان خود سخن میگوید ؟ واکسن آبله آموزش خود هیپنوتیزم ساده Relaxation میزان تحصیلات و سال تولد هنرمندان
کلمات کلیدی وبلاگ عکس جالب (٤٥) داستان خاطره (٤٥) روانشناسی (٤٢) سلامت (۳٢) طنز (٢٩) داستان کوتاه (٢٩) عکس های بازیگران،افراد مشهور و (٢٥) علمی (٢٤) آموزشی مانند انگلیسی و موسیقی و (۱٩) عکسهای جدید چهره ها در شبکه های اجتماعی (۱٧) عکسهای جدید شبکه های اجتماعی (۱٦) پزشکی (۱٥) درس ،تدریس ،جزوه و (۱٥) وقایع تاریخی (۱٤) سرگرمی (۱٢) طبیعت و محیط زیست (۱٢) عشق (۱۱) زندگی شهری (۱۱) دانلود رایگان کتاب (۱۱) سینما بازیگری (۱۱) عکس های خانوادگی چهره های مشهور (۱۱) شعرهای گلچین شده (۱٠) جک - لطیفه (۱٠) مناطق زیبا و گردشگری (٩) بازیگران در اینستاگرام (٩) عکس خنده دار (٩) ادبی (٩) سیاسی (۸) زن (۸) مذهبی (۸) تکنولوژی (۸) احادیث و سخنان پیامبران و امامان (۸) نیایش (٧) اقتصادی (٧) موفقیت (٧) راهنمای حل جدول (٧) روابط زن و شوهری (٧) ماه رمضان (٦) موبایل (٦) جملات بزرگان (٦) پند ها و جملات قصار (٦) مطالب با ترجمه ی انگلیسی (٥) ورزش (٥) ثروتمند شدن (٥) غذای سالم (٥) زندگی نامه (٥) مطالب انگلیسی (٥) راهنمای جدولی (٥) داعش (٥) کتاب دانشگاهی (٥) نقل و انتقالات فوتبال (٥) کسب درآمد (٤) funny (٤) اجتماعی (٤) پرسپولیس (٤) حیات وحش (۳) عکاسی (۳) ریاضی (۳) قرآن (۳) ادبیات (۳) استقلال (۳) رابطه با جنس مخالف (۳) طنز تلخ (۳) کتاب شعر (۳) سوم راهنمایی (۳) افراد مشهور (۳) اطلاعات عمومی (۳) خرید لوازم خانه (۳) سریال شمعدونی (٢) چهره ها در شبکه‌های اجتماعی +عکس (٢) منابع کارشناسی ارشد رشته های علوم اجتماعی (٢) نظریه‌های جامعه‌شناسی (٢) آشپزی و (٢) دزدی و اختلاس (٢) donyayejadval (٢) آموزش حل جدول (٢) خواندنی (٢) relaxation (٢) ایران باستان (٢) اول دبیرستان (٢) آیا میدانید که (٢) والیبال (٢) عربستان (٢) نجوم (٢) سعدی (٢) دبیرستان (٢) ابوسعید ابوالخیر (٢) خودرو و اتوموبیل (٢) گوشی های هوشمند (٢) شناخت زنان (٢) کنکور (٢) سپندار مذگان (٢) نوکیا (٢) sms (٢) اسلام (٢) دیجیتال (٢) امیرکبیر (٢) مشاهیر ایران (٢) آموزش خود هیپنوتیزم ساده (٢) عکس های بامزه و ناز از کوچولوها (٢) ترفندهای عکاسی (٢) لغات جدولی (٢) علی علیه‌السلام (٢) نهج‌البلاغه (٢) لیگ جهانی (٢) زمین از فضا (٢) واکسن آبله (۱) نگار عابدی (۱) راکتورهای هسته ای (۱) عکس سلفی (۱) کد های مخفی گوشیهای نوکیا (۱) نویسندگان ایرانی معاصر (۱) فهرست نویسندگان ایرانی و جهان (۱) نویسندگان جهان و آثارشان (۱) بازیگران با همسرانشان (۱) فرهنگ نام های ایرانی (۱) چگونه جدول ضرب را یاد بگیریم (۱) صعود تیم ملی والیبال ایران (۱) ابوبکر بغدادی (۱) عجیب‌ترین و زیباترین میوه‌های جهان (۱) تصاویر متفاوت از چهره های مشهور در شبکه های اجتماع (۱) چهره ها در شبکه‌های اجتماعی (۱) نا آرامی‌های اجتماعی و امداد و نجات (۱) اوزان و مقیاسها (۱) مجموعه سوالات آمادگی دفاعی (۱) عدم نمایش شماره (۱) عدم نمایش شماره تلفن (۱) سوالات حرفه و فن دوم راهنمایی (۱) طرز تهیه زولبیا، بامیــه و گوش فیل (۱) شهرهایی که برای زندگی مناسب نیستند! (۱) راهنمای عملی خرید ‌هارد اکسترنال (۱) تصاویر منتشر نشده از زندگی ابوبکر بغدادی، رهبر &q (۱) نقش شیرین در سریال شمعدونی (۱) فیلم ایرانی آوازهای سرزمین من (۱) نقش زهره در سریال شمعدونی (۱) سریال جاده قدیم (۱) شهرام حقیقت (۱) مسعود زریبافان (۱) فلمینگ (۱) سریع ترین های جهان (۱) چند راهنمایی برای بنزین زدن (۱) آرایش زنان (۱) جک ریمر (۱) آمادگی دفاعی (۱) ارزش زن (۱) سعود الفیصل (۱) اسامی ایران باستان (۱) برندگان جایزه نوبل (۱) سرقت موبایل (۱) آیا میدانید که (۱) انیشتین و راننده اش (۱) جنگ خاورمیانه (۱) حقوق والدین (۱) عکس های ماهواره ای (۱) مشاهیر موسیقی ایران وجهان (۱) بلندترین آبشارهای جهان (۱) شهرهای ایران به تفکیک استان (۱) انواع غذاهای ایرانی (۱) انواع آش های ایرانی (۱) انواع کباب و ساندویچ (۱) انواع پلو و خورش (۱) امیر ارسلان نامدار (۱) اینستاگرام (۱) حقوق فرزندان (۱) بهرام بهرامیان (۱) قاسم سلیمانی (۱) ادوارد جنر (۱) اسلام و صلح (۱) به خاطر داشته باش (۱) انواع متمم (۱) محتشم احمدی نیا (۱) شرکت بریتیش تله کام (۱) میلاد فخرالدینی (۱) نحوه نوشتن فهرست منابع (۱) ۵۰ تصویر تاریخی که هرگز نباید از دست بدهید (۱) اشتباهاتی که در دهه 30 زندگی انجام می دهیم (۱) مجموعه قوانین و مقررات استخدام کشوری (۱) سوسن‌ زادخوش‌ (۱) رابط فصلنامه‌ به ورز - لرستان‌ (۱) عکسهای هنرمندان در پانزدهمین جشن سینمایی حافظ (۱) پانزدهمین جشن سینمایی حافظ (۱) it is so cool to be a man (۱) آشپزی و (۱) one day an employee sends an email letter to his b (۱) مطالب طنز انگلیسی (۱) اخلاق و جنگ (۱) اسلام و اسیران (۱) پیامبر صلح (۱) کولر آبی یا گازی (۱) گرما و راه چاره (۱) رعایت نکات ایمنی در مصرف گاز طبیعی (۱) اصول پیاده روی (۱) هفت راه برای رفع مشکلات مالی (۱) بیماری و پاداش (۱) استغفار و ناامیدی (۱) حرف خودت را بزن (۱) نکته ها و درس های استراتژیک (۱) نقش زنان در دفاع (۱) دفاع زنان در جنگ (۱) اسلام و دفاع زنان (۱) دفاع زنان در جنگ های مختلف (۱) تصاویری از حواشی دومین پیروزی برابر امریکا (۱) والیبال یران آمریکا (۱) تصاویری از دختران رپ‌خوان افغان (۱) وقتی معماری مساجد دگرگون می‌شود (۱) تصاویر مسجدی نو و عجیب (۱) تحلیل شخصیت از روی نوع دوش گرفتن در حمام (۱) تصورات غلط درباره ازدواج (۱) تعیین هدف برای موفقیت (۱) تفاوتهای من و رئیسم طنزتلخ (۱) ۱۷ اقدام روزانه برای اینکه باهوش تر باشید (۱) تصاویر کمیاب از آلبوم دیده نشده خاندان پهلوی (۱) تصاویری از مهمانداران خطوط هوایی خارجی و ایرانی (۱) مهمانداران خطوط هوایی خارجی و ایرانی (۱) عکس نوشته های طنز باحال عمویی (۱) چگونه در عکس ها بهتر دیده شویم!؟ (۱) اسمارت فون ه (۱) عکس های خنده دار از شکلک های بامزه با انگشت (۱) عکس های ساحل بکرانی نی نی سریال دردسرهای عظیم (۱) دردسرهای عظیم 2 (۱) ساحل بکرانی (۱) عکس های دیدنی از نقاشی های 3 بعدی روی بشقاب (۱) هنرمند ژاکلین poirier (۱) چگونه راحت تر روزه بگیریم؟ (۱) بزرگترین باغ گل جهان در عمق صحرای سوزان دوبی (۱) ۷ درس موفقیت در زندگی از سخنان بُرُس لی (۱) برس لی bruse lee (۱) عکس های جالب مبارزه زنان با آرایش (۱) مبارزه زنان با آرایش (۱) تصاویر شگفت انگیز ماهواره ای از زمین (۱) زنانی که با عملکرد غیرعادی خود در زمانه‌شان ماندگا (۱) روش های خانگی درمان پشه گزیدگی (۱) پشه گزیدگی (۱) دکل گمشده (۱) پروفسور حسابی (۱) عکس سه بعدی (۱) غزلیات سعدی (۱) مثنوی معنوی (۱) هیپنوتیزم (۱) کرباسچی (۱) کراک (۱) آتنه فقیه نصیری (۱) چای سبز (۱) چرچیل (۱) فست فود (۱) انیشتین (۱) پدر و مادر (۱) امتحان (۱) کتاب قرآن (۱) زیست شناسی (۱) دوبی (۱) روزه (۱) تفکر خلاق (۱) مو (۱) داستان عشق (۱) حضرت محمد (ص) (۱) هالیوود (۱) اعتیاد (۱) رپ (۱) تجربی (۱) سرطان (۱) تلویزیون (۱) مولانا (۱) ازدواج (۱) لوگو (۱) دروغ (۱) فیزیک (۱) شیمی (۱) یادگیری (۱) مقاله (۱) قیامت (۱) سامسونگ (۱) احمد شاملو (۱) افغانستان (۱) ایران (۱) مالاریا (۱) بوستان سعدی (۱) مشاهیر موسیقی (۱) سید مظلوم (۱) 40 توصیه برای لذت بردن از زندگی (۱) افسانه پاکرو (۱) نظریه های جامعه شناسی (۱) سام درخشانی (۱) مریلین مونرو (۱) پاسخ جالب آلبرت انیشتین به مریلین مونرو (۱) شهرهای ایران (۱) خاندان پهلوی (۱) نیکی و بدی (۱) دنیای حیوانات (۱) لویی پاستور (۱) کار و استخدام (۱) تربیت فرزندان (۱) تغییر عادت منفی به مثبت (۱) آش شله قلمکار (۱) اثر پروانه‌ای (۱) آب درمانی (۱) قرائتی (۱) رزمایش (۱) دوم راهنمایی (۱) عرفان نظر آهاری (۱) بی خوابی (۱) پائولو کوئیلو (۱) پیاده‌روی (۱) علی کریمی (۱) آنتوان چخوف (۱) حرفه و فن (۱) آلبرت انیشتین (۱) لئوناردو داوینچی (۱) ترین ها (۱) موسیقی پاپ (۱) مواد مخدر (۱) ویکتور هوگو (۱) عکس بازیگران (۱) کیک (۱) بهنام صفوی (۱) گابریل (۱) احمدی نژاد (۱) علی اکبر دهخدا (۱) انرژی هسته ای (۱) خلیج های دنیا (۱) دانستنی ها، آیا میدانید (۱) زبان های رایج و رسمی دنیا(بترتیب الفبا):راهنم (۱) زبان های رایج و رسمی دنیا (۱) اسامی برندگان نوبل ادبی از آغاز تا سال 2007 میلادی (۱) راهنمای انتخاب اسم ایرانی (۱) راهنمایی در انتخاب اسم ایرانی (۱) نام پارسی (۱) دانلود رایگان کتاب امیر ارسلان نامدار (۱) کتاب امیر ارسلان نامدار (۱) شعر فوق العاده " وای دل دیوانه ام زین دشمن ه (۱) وای دل دیوانه ام زین دشمن همخانه ام (۱) دانلود رایگان ترجمه فارسی قرآن (۱) ترجمه فارسی قرآن (۱) المیپاد کشوری ریاضی از سال 79 تا 92 به همراه پاسخن (۱) سوالات شیمی کنکور ریاضی و تجربی تفکیک هر فصل به (۱) کارنامه کنکور سراسری (۱) دانلود رایگان کتاب تفسیر قرآن قرائتی (۱) دانلود رایگان کتاب اندیشه اسلامی1 آیت الله جعفر سب (۱) دانلود رایگان کتاب اندیشه اسلامی1 (۱) آیت الله جعفر سبحانی و دکتر محمد محمد رضایی (۱) دانلود رایگان دیوان حافظ (۱) مجموعه قطعات حافظ (۱) دانلود مجموعه کامل غزلیات سعدی (۱) کتاب تفسیر موضوعی قرآن کریم (۱) دانلود رایگان کتاب تفسیر موضوعی قرآن کریم جمعی ا (۱) میزان تحصیلات و سال تولد هنرمندان (۱) سال تولد هنرمندان (۱) تحصیلات هنرمندان (۱) آموزش خود هیپنوتیزم ساده relaxation (۱) ال کامپیر (۱) آیا خدا با بندگان خود سخن میگوید ؟ (۱) خواجه حسن مودب (۱) نیکی و بدی - پائولو کوئیلو (۱) آیا داعش هم مرز ایران می شود؟ + نقشه (۱) اعترافات تکان‌دهنده فرمانده ارتش زنان داعش (۱) پیام صادقیان‌ (۱) شاه‌ماهی منصوریان در تور مظلومی +جدول عملکرد (۱) امین حاج‌محمدی (۱) ایران چطور به مرحله بعد لیگ جهانی صعود می کند؟(+ج (۱) کمال‌الدین کامیابی‌نی (۱) ثروتمندترین زن جهان (۱) ماریو شاراپوآ (۱) هر کس بردگی زنان را تحریم کند، کافر است! (۱) صالح الفوزان (۱) شیوخ سعودی (۱) بردگی زنان (۱) علی کریمی به امیر جعفری بدل زد (۱) آماده‌باش داعش برای جنگ با آنکارا (۱) تصاویری عجیب و دیدنی از دنیای حیوانات (۱) داستان خلقت زن فدر و منزلت زن (۱) شعر زن بودن (۱) آلفای قبل از خواب (۱) افکار سازنده (۱) شعر بازی گران تئاتری به نام “ دنیای جدید مان” (۱) آنچه انرژی فعال را خنثی میسازد (۱) آنچه دختران تمایل دارند تا پسران بدانند (۱) اندیشه توانگر (۱) داستان "ای کاش " (۱) این 4 میوه دوست داشتنی (۱) حقوق زن و شوهر نسبت به هم در قرآن و احادیث (۱) باورهای زنگ زده ، اندیشه های منجمد (۱) فرهنگ و توسعه (۱) داستان "بخت بیدار" (۱) پاسخ استاد علی اکبر دهخدا به دعوت رییس اداره اطلاع (۱) تأثیر رنگها بر تفکر و خلاقیت و استفاده در محیط های (۱) جاناتان دی ولسلی تایلور (۱) تاریخچه :ساندویچ در ایران از دیروز تا امروز (۱) ساندویچ فروشى (۱) تصاویر حواشی پیروزی ایران برابر امریکا (۱) روزه داری با نوشیدنی های سنتی (۱) 22 سرانجام ناخوشایند در صورت کم خوابی (۱) اقداماتی که باید پس از سرقت یا گم شدن گوشی خود انج (۱) تصاویری از کارگاه پخت زولبیا و بامیه (۱) تصاویری کمتر دیده شده از ایران در دوران پهلوی (۱) منا بع کارشناسی ارشد جامعه شناسی توسعه (۱) منابع رشته مطالعات زنان (۱) روش تحقیق در علوم‌اجتماعی (۱) …حوزه‌های جامعه‌شناسی (۱) پیچ‌خوردگی پا (۱) چطور می‌توانیم بفهمیم که مچ پا یا زانویمان پیچ خو (۱) برای درمان پیچ‌خوردگی چه اقداماتی می‌توانیم انجام (۱) برخی افراد به‌ طور مکرر دچار پیچ‌خوردگی می‌شوند، آ (۱) the history of kurdish music (۱) تاریخ موسیقی کردستان (۱) کتابی به زبان کردی (۱) the history of kurdish music تاریخ موسیقی کردستان (۱) ترسناک ترین هیولاهای دنیای زیر آب+ عکس (۱) فضانوردی و (۱) عرفان و عرفا (۱) سخنرانی و فن بیان (۱) دانلود رایگان کتاب اندیشه اسلامی 2 آیت الله جعفر س (۱) دانلود کتاب تاریخ تحلیلی صدر اسلام محمد نصیری (۱) دانلود رایگان کتاب تاریخ فرهنگ و تمدن اسلامی دکتر (۱) ذینی (۱) valantine (۱) حافظه ، هوش و (۱) اگر نمی‌خواهید بیمار شوید؛ (۱) خنده بازار دااااااااااااااااااغ آخر هفته (۱) بهنام صفوی به بیماری سرطان مبتلا شد!! (۱) عکس افسانه پاکرو در خارج از کشور!! (۱) آثار آب درمانی در بدن (۱) بازیگران بهمراه همسران و خانواده در فرش قرمز جشن ح (۱) ارتباط موثر اجتماعی وموفقیت (۱) ارزش! value! (۱) خاطرات چرچیل!! (۱) آسیب شناسی عشق در نگاه سنتی و مدرن (۱)
دوستان من   پرتال زیگور طراح قالب